آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دلم گرفته  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 23 آبان ماه سال 1386

 

پرکن پیاله را

 کاین جام اتشین دیریست ره به حال خرابم نمی برد

این جام ها که در پی هم میشود تهی

دریای اتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می رباید و ابم نمی برد......... .

امشب خیلی دلم گرفته...به شدت احساس تنهایی میکنم..یک عالمه افکار منفی و مجهولات به ذهنم فشار اوردند..هنوز وضع جسمیم هم کاملا خوب نشده...ترس از اینده ناتوانی و تنهایی بازم به سراغم اومده..احساس میکنم ۱۰۰سالمه!! خیلی خسته ام...هنوز خستگی امتحانات زمان دانشجویی و کشیک های اینترنی خصوصا کشیک های وحشتناک زمان طرح از تنم بیرون نرفته...اما با این اوصاف هنوز هم دلم واسه اون موقع ها تنگ میشه!! خوبیش این بود که لااقل میدیدم که شرایط زندگی خیلی ها شبیه منه و تنها نبودم.. یه کور سوی عشق هم تو دلم بود..اما الان تو مطب ایزوله شدم فقط خودم هستم و مزیضهایی که گاه گداری سکوتم رو می شکنند و رشته افکارمو پاره میکنند...نمیدونم از تنبلی.یا از بی انگیرگی یا از ناتوانی که حال و حوصله درس خوندنم ندارم...به هیچ وجه ناشکری نمیکنم فقط دلم گرفته!!

پ ن:نمیدونم همه پزشکهای عمومی دنبال علایم بیماریهای مختلف در خودشون میگردند یا فقط من اینجوریم؟!

جشم زخم  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 17 آبان ماه سال 1386

 

الان درست یک هفته است که در استراحت مطلق هستم!!

جمعه شب عروسی رفیق قدیمی و همکلاسی زمان دانشجوییم بود ...به همین مناسبت چند ساعت زودتر از دیگران رفتم.. عروسی شهرستان بود..تو مراسم چند تا از دوستان و همکلاسیهای سابقم رو دیدم وواقعا از دیدنشون به وجد اومدم...اما نمیدونم چرا یکی از اونها که خیلی هم روابطم باهاش خوب بود به محض دیدن من رنگ وروش عوض شدو شد سقه سیاه من!!!  یک ریز شروع کرد به چشم زدن و حسادت کردن!!! اینقدر اشکارا حسادتش رو ابراز میکرد که از تعجب دهنم باز مونده بود....خلاصه مراسم تموم شد و همون شب از شهرستان به خونه برگشتم به محض رسیدن به خونه مریض شدم واثرات این مریضی هنوز هم ادامه داره.... به این ترتیب من که صحیح و سالم رفته بودم عروسی در عرض چند ساعت به این حال و روز افتادم........باید از این به بعد توصیه های ایمنی رو در این زمینه جدی بگیرم!

امان از چشم بد

سفر  چاپ
تاریخ : یکشنبه 6 آبان ماه سال 1386

 

چند روز پیش خبر  تصادف یه زوج رو شنیدم که اقاهه فوت کرده و خانومه تو کوماست!! این خانوم واقا ار بیماران من بودن که هر از گاهی می اومدن مطب...مشکل نازایی  هم داشتن...و  در راه پیگیری ومراجعه به متخصص جهت معالجاتشون تصادف کردن...از شنیدن این خبر خیلی متاسف شدم .

این خبر واسه من خیلی تکان دهنده بود و برای هزارمین بار به من یاداوری کرد که مرگ همیشه در یک قدمی ادمه و هیچکس نمیدونه یک لحظه دیگه زنده هست یا نه...گاهی وقتها ادم واسه اینده بلند مدت خودش برنامه ریزی میکنه و حرص جزییات رو میخوره..از این شاخه به اون شاخه میپره واصلا فراموش میکنه که ممکنه یهو وسط کار اجلش فرا برسه!!

گاهی وقتها فکر میکنم زندگی واسه من مثل یه شمش طلاست..نه قابل خوردن و پوشیدنه..نه فروختنیه.. نه میتونم خرجش کنم نه میتونم از اون اثار و اشیا زیبا بسازم ونه...... همینجور بلا استفاده مونده و تاریخ انقضاش داره نزدیک میشه در حالیکه که اگه دست یه کاردان بود بهترین استفاده ها رو ازش میکرد.

احساس میکنم باید عجله کنم..وقت تنگه ومن اینقدر فرصت ندارم که این شاخه اون شاخه بپرم..اینقدر فرصت ندارم واسه هر چیزی وقت بذارم وافسوس گذشته رو بخورم..اینقدر فرصت ندارم که .............. .

یکی از دوستان تعبیر زیبایی به کار میبرد ..میگفت همه ما در طول زندگی ناگزیریم که به یک سفر اجتناب ناپذیر بریم سفری که نه تاریخ حرکت رو میدونیم ونه مکان حرکت ونه میتونیم اون رو به تاخیر بندازیم ...پس باید همیشه ساکمون حاضر باشه.. که هر موقع گفتن وقت حرکته  اماده باشیم...باید ضروریات سفر رو هر چه سریعتر اماده کنیم وبعد با خیال راحت جزییات سفر رو به وسایل ساکمون اضافه کنیم.

پ.ن: ساک سفر من اماده نیست