پرکن پیاله را
کاین جام اتشین دیریست ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها که در پی هم میشود تهی
دریای اتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و ابم نمی برد......... .
امشب خیلی دلم گرفته...به شدت احساس تنهایی میکنم..یک عالمه افکار منفی و مجهولات به ذهنم فشار اوردند..هنوز وضع جسمیم هم کاملا خوب نشده...ترس از اینده ناتوانی و تنهایی بازم به سراغم اومده..احساس میکنم ۱۰۰سالمه!! خیلی خسته ام...هنوز خستگی امتحانات زمان دانشجویی و کشیک های اینترنی خصوصا کشیک های وحشتناک زمان طرح از تنم بیرون نرفته...اما با این اوصاف هنوز هم دلم واسه اون موقع ها تنگ میشه!! خوبیش این بود که لااقل میدیدم که شرایط زندگی خیلی ها شبیه منه و تنها نبودم.. یه کور سوی عشق هم تو دلم بود..اما الان تو مطب ایزوله شدم فقط خودم هستم و مزیضهایی که گاه گداری سکوتم رو می شکنند و رشته افکارمو پاره میکنند...نمیدونم از تنبلی.یا از بی انگیرگی یا از ناتوانی که حال و حوصله درس خوندنم ندارم...به هیچ وجه ناشکری نمیکنم فقط دلم گرفته!!
پ ن:نمیدونم همه پزشکهای عمومی دنبال علایم بیماریهای مختلف در خودشون میگردند یا فقط من اینجوریم؟!






