دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
ماه بالای سر تنهایی است  چاپ
تاریخ : شنبه 28 مهر ماه سال 1386

 

من برای زنده بودن  جستجوی  تازه  می خواهم

خالی ام از عشق و خاموشم های وهوی تازه میخواهم                                                      

خانه ام گلخانه سرد است رنگ وبوی تازه میخواهم

ای خدا..............................ای خدا             

 بی ارزو موندم ارزوی تازه میخواهم

عشق تازه حرف تازه قصه تازه کجاست

راه دور خانه تو در کجای قصه هاست

تا کجا باید سفر کرد تا کجا باید دوید

ار کجا باید گذر کرد تا به شهر تو رسید

ای خدا ............................ای خدا

بی ارزو موندم ارزوی تازه میخواهم

هر چی که میگذره بیشتر می فهمم که تو این دنیا فقط ادم خودش واسه خودش باقی می مونه ونباید از هیچکس کوچکترین توقعی داشته باشه حالا چه اون فرد پدرش باشه..مادرش..خواهرش...برادرش.. صمیمی ترین دوستش و یا حتی همسرش باشه!!  ادم تنها به دنیا میاد وتنها از دنیا میره .. پس باید قبل از اطرافیان به فکر خودش باشه. این تنهایی که مونس واقعی وهمیشگی ادمه نه اطرافیان! هرچند که پذیرفتنش واسه من یکی خیلی سخته..من همیشه از تنهایی فرار کردم اما حالا باید یاد بگیرم که بهش عادت کنم وبیشتر از اینا هوای خودمو داشته باشم!

دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد

۲۵ مهرماه.....روز تولد تو!!  چاپ
تاریخ : سه شنبه 24 مهر ماه سال 1386

 

فردا تولد اون کسی که دوستش داشتم...اونم مهر ماهی بود..

الان مدتهاست که ازش بی خبرم اما هر سال تولدش رو جشن میگیرم البته با خاطراتش!!

هر چند که دیگه اون در دایره زندگی من نیست اما هنوزم مثل اون موقعها دوستش دارم!!

ـــــ رفیق نیمه راهم کاش این وبلاگ رو می خوندی ...کاش می دونستی اگه همه دنیا روز تولد 

تو رو فراموش کنند من تاروزی که زنده ام این روز رو به خاطر دارم..

......................عزیزترینم تولدت مبارک..................

ان سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا  هست  خدایا   به  سلامت   دارش

پ.ن: راستی خودمونیم من دیگه خیلی ساده می نویسم ها!!

امتحان دستیاری نزدیکه!  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 19 مهر ماه سال 1386

به هر وبلاگی که سر میزنم می بینم تا امتحان دستیاری تعطیله!!  اون وقت من همچنان از این شاخه به اون شاخه می پرم!!  نمی دونم چیکار کنم ..این دل سرگشته من همه چی رو با هم میخواد...نمیگم که میخوام یک شبه ره صد ساله برم.. الان ۴ ساله که سرگردونم..تا امسال که به دلیل عشق و عاشقی وعوارض اون دل و دماغ درس خوندن نداشتم..امسال هم که تا حدی با واقعیت کنار اومده بودم وتصمیم داشتم درس بخونم این موضوع خود شناسی و .....با قدرت بیشتری قد علم کرد و منو از درس خوندن انداخت.

الانم نمیدونم چیکار کنم دیگه وقتی واسه درس خوندن ندارم.. تازه از اونورم دستم خالیه!! هر چند که اون میگه خیلی پیشرفت کردی اما من همچین احساسی ندارم....احساس میکنم از اینجا رونده و از اونجا مونده شدم

   1      2    >>