خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جستجو  چاپ
تاریخ : جمعه 23 شهریور ماه سال 1386

 

خیلی احساس خستگی میکنم.به شدت نیاز به استراحت دارم..میخوام برم یه جای اروم وساکت دور از هیاهوی شهر..میخوام برم دامن طبیعت بکری که فقط صداهای طبیعی رو بشنوم جاییکه هیچ اثری از دست ساخته های بشر نباشه .همه چی بکر و دست نخورده باشه .........تابستون پر کاری رو پشت سر گذاشتم. اون از اولش که بکوب درس می خوندم و همزمان مطب هم می رفتم..شنا هم می رفتم......بعدش هم که کارای متفرقه پیش اومد که خیلی انرژی ازم گرفت..... بعد اون هم که جستجوی شبانه روزی من به دنبال یافتن خودم شروع شد چون بیشتر از این نمی تونستم منتظر بمونم تا کسی بیاد و منو پیدا کنه واسه همین درس خوندن و کارای متفرقه رو کنار گذاشتم و خودم دست به کار شدم ...اخه این مهمتره !تا ندونم کی هستم و چرا به این دنیا اومدم و کجای این دنیا ایستادم درس خوندن  به چه دردم میخوره.......امیدوارم موفق بشم و بتونم خودمو پیدا کنم.

 

از همتون ممنونم که واسه من کامنت میذارید....

نفرین!!!!!!  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 14 شهریور ماه سال 1386

 

دیروز یه مریض که اخیرا نابینا شده بود  اومد مطب..... جلد ۲ تا قطره دستش بود به منشی گفته بود بده دکتر اینارو بنویسه تو دفترچه!! گفتم نمیشه که به تجویز بیمار دارو نوشت بفرستش بره پیش چشم پزشک........... که مریضه قبول نکرده بود ..خلاصه دیدم ویزیت گرفته اومد تو اتاقم...........کلی واسش صحبت کردم و توضیح دادم که به این داروها نیازی نداره و اگه مشکلی داره میتونه به چشم پزشک مراجعه کنه.....ایندفعه گفت پس داروی سرماخوردگی واسم بنویس! که برخلاف میلم نوشتم!! وبه منشی گفتم ویزیتش رو پس بده..اما اون قبول نکرد و رفت!!!!!!!!

ادامه ماجرا.........امروز زنگ زده مطب که من دیشب تا صبح نفرینت  کردم که بچه اولت نابینا بشه !!چون از من ویریت گرفتی ودارویی که میخواستم واسم ننوشتی!! باید ویزیتمو پس بدی.. گفتم به دعای گربه کوره  بارون نمیاد!!!  من دعا میکنم تو بیناییت رو به دست بیاری ویا چشم دلت بینا بشه ..باشه بیا مطب پولتو ببر.....اومد دوباره با ارامش واسش توضیح دادم اما اون ۲باره نفرینم کردوگفت ابروتو میبرم همه جا بد گوییت میکنم..همه دکترا این کارو انجام میدن تو با من لجبازی کردی!!!!!! پولش پس دادم اما گفتم به خاطر این تهدیدت ازت شکایت میکنم و...... که با وساطت یکی از همکارا از شکایت صرفنطر کردم.

شما قضاوت کنید..........

چی بگم؟!  چاپ
تاریخ : یکشنبه 11 شهریور ماه سال 1386

 

مدتهاست دیگه حرفی واسه گفتن ندارم... هر روز میام اینجا اما هیچی ندارم که بگم!!

 نمیدونم چرا دیگه این الفبا این کلمات یارای بیان احساسات من رو نداره .همش سکوت و

سکوت.............................. .

شما می دونید؟

   1      2      3    >>